به طبیعت می نگرم
آواز بلبلان را گوش می دهم
و نور افشانی ستارگان زیبا ، مرا به غور در هستی می کشاند
می اندیشم به طبیعت و اسرار آن
اسرار بی انتهایی که شاید هیچگاه برایت آشکار نگردد
از لحظه ی پیدایش هستی تا فنای آن
آغاز می کنی زیستن را و ادامه می دهی
و رهسپار جزیره ایی خواهی بود
در آن دیار خانه ایی از چوب خواهی ساخت
و دست در دست کودکت
ترانه ی زندگی را ،
با گیتاری از آرزو
چنگی از هدف
و سه تاری از تلاش می نوازی
ترانه ی زندگی ، آرزو آرزو خواستن عشق است
عشق همان تفاهم دو قلب
همان وصال دو قلب
همان رسیدن به خاستگاه زیبایی هاست
و این که تو ، روزگار را با هدف زیستن می خواهی سپری کنی
هدف زیستن ، همان عشق است
همان علاقه ی شدید قلبی ست
همان طراوت نگاه توست به هستی
همان سبز نگاه کردن توست به گستره ی هستی
همان نگاه عاشقانه ی توست به هستی
همان اسراری است که شاید هیچ گاه برایت آشکار نگردد
همان اسراری است که در اندرونت ، پنهان است ، پنهان است
و تو ، آن عشق را با تلاش لحظه ها به دست خواهی آورد
و تو ، آن نگاه عاشقانه ی خالصانه ی صادقانه را با تلاش ثانیه ها به دست خواهی آورد
و تو ، آن نگاه عارفانه عاشقانه ی خدایی را با تلاش لحظه به لحظه ی سبز اندیشیدن خود ، به دست
خواهی آورد
به دست خواهی آورد
شعری از فهیمه خراسانی