و من برای تو گریستم
و من برای تو گریستم
برای سالهایی که دستهایمان در دست همدیگر بود
برای سالهایی که نگاهمان در نگاه هم زل می زد
برای سالهایی که لبخند بر گونه ی هر دویمان بود
و من برای تو گریستم
برای لحظاتی که دیگر نمی توانی دم و بازدم حیات را داشته باشی
برای آن عمر کوتاه که فکرش تداوم زندگی بود
و آن دیو سیاه پلید که هستی تو را قطع کرد
و آن زجر همان صبحگاهی که آخرین آخ را گفتی
آخرین آخ را
و من برای تو گریستم
و من برای تو گریستم
برای پیوندی که با رفتنت ، هم تمام نشد
برای تمام روز هایی که می توانستی باشی و نیستی
برای نگاه کردن به سرنوشت خودت ، که چه بلایی به سرت آوردند
و من برای تو گریستم
و من برای دل خودم هم گریستم
تا درد انباشته بر قلبم ، کاهش یابد
تا هجمه ی زجری که بر روحم ، گذاشته شده بود ، کاهش یابد
تا مرهم بر زخمی باشد که التیام یابد
آری !
من هم برای تو گریستم و هم برای خودم
چون با تمام شدن عمر تو ، من هم تمام شدم
من هم تمام شدم
شعری از فهیمه خراسانی