این بدرود که برگ های پاییزی پهن زمین می باشد
این بدرود که درختان کاج در سرمای زمستان طراوت خود را ندارند
و این دیوار حصار آلودی که دائما به تو می فهماند که سلام جایی در زندگی تو
ندارد
و این دل که دیگر حتی روزهای عشق را به یاد ندارد
و این التهابات عاشقی که در گذر زمان ، پیر و پژمرده شده بود
و این آفتاب که تابان بودن خود را به مرور از دست داده بود
و این سایه سایه های سرنوشت که دست از سر تو بر نمی دارد
و این ابهام و این ابهام ، که هر لحظه در جای جای ثانیه های خود وجود دارد
و اکنون سکوت غوغا می کند
و اکنون گرمای چای ، بخاری از آن برخاسته نمی شود
و اکنون باران باران خاطرات ، هیاهویی در دل ایجاد نمی کند
و اینکه هیاهویی در دل ایجاد نمی کند
شعری از فهیمه خراسانی