شب بود و توفان می وزید
صدای باد در درختان می پیچید
من گمشده ایی بودم در جنگل زندگی
می رفتم و می دویدم
و هراسان به هرسو نگاه می کردم
فریاد می زدم
و خدا را می جستم
خدایا صدایم را بشنو
آیا مرا ازین گرداب بیرون خواهی آورد؟
آیا درین شب توفانی ، فرشته ی نجات من خواهی شد ؟
در میان بادهای سهمگین ، از آن جنگل مخوف فاصله گرفتم
ندایی آمد : من ترا به رودخانه می رسانم
آن جا قایقی است !
چشمانم لبریز از ترس شد
خواستم حرکت کنم
اما پاهایم ، پاهای ناتوانم ، بیش ازین یارای حرکت نداشت
و ذهنم درگیرودار رویاهای پریشان
همانند برگی خزان دیده بر روی خاک نشستم تا هم آغوش او شوم
تا خاک مرا در خود فرو برد
تا خاکی ترین رفتار را از خود بروز دهم
تا تسلیم خاک ، له روزگار شوم ، له روزگار شوم
شاید این گونه زیستن ، عین بودن باشد ، عین بودن باشد
شاید در برخورد با بروز مشکل ، حل کردن آن آسان ترین باشد
آسان ترین باشد
آری آن گمشده در جنگل زندگی ، تسلیم را پذیرفت
تحقیر را پذیرفت
آری آن که در گرداب زندگی گرفتار آمده بود ، مرداب را پذیرفت
جنگل مخوف سرنوشت را پذیرفت
ناتوانی هایش را در بروز حادثه پذیرفت
پذیرفت تا باشد
تا زندگی را باز هم با تمام مصائب و مشکلاتش ببیند و بداند زندگی همان درد روزگارست
رنج حادثه است
زخم ثانیه به ثانیه ی بودن است
آسیب دقایقی است که گاه مرهمی برای آن نیست
گاه مرهمی برای آن نیست
و باز هم شب بود و باز هم توفان می وزید
من آن گمشده ی زندگی نبودم
من ، خود را شناخته بودم
من ، خود را باز یافته بودم
من ، در ضمیر ناخودآگاه ، همه چیز را یادآوری کرده بودم
و دیگر هراسان ثانیه به ثانیه ی زندگی خود نبودم
من تمام ضربه های سهمگین زندگی خود را ، عین زندگی می دانستم
و می دانم
من تمام آسیب های روزگاری که دارم را عین دم و بازدم حیاتم می دانم
عین دم و بازدم حیاتم می دانم
شعری از فهیمه خراسانی