صدای تپش قلبم ، دیر زمانی ست که مرا به قطره قطره باران عادت داده
صدای گوشنواز تو ، پنجره ی سکوت را شکسته
دیروز، تصویر تو در آینه ی ذهن من نشسته
امروز ، واژه واژه در سیمای ذهن من نشسته
زمان گذشته ، مرا به وادی خاطرات کشانده
زمان حال ، مرا به جستجوی زندگی و ثانیه های آن کشانده
غیبت تو همان دروغ زمان گشته
درد در لابلای اندرونم پنهان گشته
ستاره های آسمان در مهتابی ترین شب ، پدیدار گشته
خورشید آسمان ، تابش نور خود را آشکار کرده
اینک کلمات ، سخنان خود را بیان کرده
اینک واژه ها ، هیبت خود را از زیستن واگویه کرده
زیستن و زیستن با درد و بغض همراه گشته
زندگی و بازی های آن ، همیشگی روزگار گشته
آری ، همیشگی روزگار گشته
شعری از فهیمه خراسانی