دریا دریا ، ترانه از نگاه تو ، در امواج زندگی شنیده می شود
آسمان آسمان ، آبی از آرامش نگاه تو دریافت می شود
و غروبی که افول ثانیه های زیستن را به وادی شب نزدیک می کند
و آن خاطره ایی که هر شب ، یادآور لحظاتی ست که می توانست تداعی شود
و آن خاطره ایی که در گذر زمان ، گرد و غباری از تردید ، آن را احاطه کرده بود
و آن خلوت ترین سکوت بودن
و آن خلوت ترین ثانیه ی هستی
و آن خلوت ترین امید به زندگی
و آن آخرین ثانیه ایی که داغ عظیم زندگی بود
داغی به وسعت تمام زندگی
داغی به گستردگی زجر تمام روزگار
زجر تمام روزگار
آن شکسته خاطرات
آن باد هولناکی که درختان سبز را قلع و قمع کرد
آن قاصدکی که در باد ، مچاله ی مچاله شد
آن کوچه ایی که بی رهگذر ، در طی زمان گم شد
گم شد و در غباری از مه ، فرو رفت ، فرو رفت
و حالا ، تو این وادی گمشده را دوست داری
و حالا ، تو این روزگار گمشده را دوست داری بیابی
بیابی و نقش نقش آن را پیدا کنی
و این پرسش که راستی چرا ، اینگونه شد
چرا لحظات ، مرا درگیر بازی زندگی کرد
چرا ثانیه به ثانیه های زیستن ، مرا غافل از خودم و خاطراتم کرد
و این پرسش ، شاید هیچگاه جوابی نیابد
جوابی نیابد
و سکوت تلخ ثانیه ها ، باز هم ادامه یابد
باز هم ادامه یابد
باز هم خانه در سکوت کامل عزا ، دلگیر ثانیه هاست
و تو ، آشیانه ی کودکی را به یاد می آوری
همان حیاطی با درختان نارنج
با درختان پرتقال
با سبزترین واژه ی بودن
با گل های محمدی قرمز و صورتی رنگ و گل نرگس و گل شمعدانی
با حوضی پر از آب وسط حیاط و فواره های آن که نشاط را هر دم به انسان ، تزریق می کرد
و تو ، دوان دوان به دنبال پروانه هایی که روی گل ها ، نشسته بودند
و تو دوان دوان به دنبال کودکی های خود
و دربدر خاطراتی که هر لحظه تو را درگیر کرده است
باز هم باران خاطرات
باز هم قطره قطره نم اشک بر روی گونه
باز هم خیس شدن دل من
باز هم نمناک ترین حس بودن
باز هم هیجان لحظه ها که در سکوت هم ، زیستن را می خواهی
زیستن با تمام آب و تابش را
آب و تابش را
شعری از فهیمه خراسانی
شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ | 7:33