در دلم ، این ثانیه ، اتفاق زیستن ، نمود جدیدی می خواست
در دلم ، این دقیقه ، آفتاب هر لحظه ، ظاهری متفاوت برای تابیدن می خواست
این جا رگبرگ عشق در حال شکل گیری بود
این جا برگ درخت بر شاخسار آن چسبیده ی روزگار بود
انزوا ، عزلت ، سهمی درین موقع از نمود زندگی نداشت
مهربانی ، محبت ، همت دست هایی بود که همدیگر را می خواست
این دل با آن نگاه عاشقانه ، درکی دیگر از احساس داشت
این دل با آن حرمت نگاه ، فقط تو را دوست داشت
ویرانه هم اگر شود این عمق دل ، باز هم در فکر توست
آواره هم اگر شود این اندرون لحظات ، باز هم در فکر توست
اینکه تو را در آن ثانیه ، من از دست دادم ، احساس خوبی نبود
اینکه تو ، همه ی وجود من بودی ، همه ی دنیای من بودی ، احساس خوب
زندگی بود
احساس خوب زندگی
شعری از فهیمه خراسانی