و آن ثانیه که گذشت
و آن دقیقه که تمام شد
و آن ساعت که آن به آنش ، یادآور خاطراتی ست که بر تو گذشته
همان دیروز را می گویم
همان زمانی که بر ما گذشته با هیجان های خاص آن
و من غبارآلود را ابری ابری نمود
و من غبارآلود را در هاله ایی از ابهام فرو برد
و من غبارآلود را کسل روزگار کرد
و من غبارآلود را محومحو کرد
گردو غبار سمی که مرا مسموم روزگار نمود
آری ، من از گذشته ی خود ، ضربه خوردم
ضربه ایی اساسی که حال باید لنگان لنگان قدم بردارم تا زندگی بگذرد
تا زندگی بگذرد
زور و اجباری نیست در ثانیه به ثانیه ی زندگی ، وقتی که دگر عاشق نیستی
چگونه باید عنوان کرد که عشق تمام شد
روزگار عاشقی خاتمه یافت
مهر و محبت پایان یافت
خشم و کینه و توهین اعتبار یافت
ضرب و شتم و کتک کاری معنا پیدا کرد
غبارآلود کردن محیط زندگی ادامه یافت
تا جایی که عاشقی ، می مانی
تا جایی که عاشقی ، نگاه عاشقانه ات را حریم می دهی
تا جایی که عاشقی ، سکوت می کنی و تحمل می کنی
وقتی دگر عاشقی جایی در دلت ندارد ، چگونه می توان با او زیست
چگونه ؟
شعری از فهیمه خراسانی