و تو به روزگار گذشته نگاه می کنی
و تو به آنچه که روزگار برایت خواسته است ، نگاه می کنی
و تو به آنچه که تقدیر و سرنوشت برایت در نظر گرفته است ، نگاه می کنی
گویا ، باید اینگونه می شد
و راهی جز این وجود نداشت
و سرنوشت تو اینگونه بود
و تو هم که تسلیم محض سرنوشت
و تو هم که دست هایت را بالا برده بودی در مقابل سرنوشت از پیش تعیین شده
تا باز هم بتوانی نفس بکشی
و در دم و بازدم حیات ، جشن زندگی را برگزار کنی
آن باوری که سالیان سال در عمق وجود تو نشسته بود ، کمرنگ شده
آن باور خوشبخت شدن که فکر می کردی از پیوند ازدواج حاصل می آید ، کمرنگ شده
آن پیوند دو قلبی که همیشه برای هم می تپید ، کمرنگ شده
انگار ، سلام فراموش ثانیه ها شده
انگار ، از ادب و آداب خبری نیست
و در تکرار آیه های زندگی ، من همان زنی هستم که گرفتار و دربند ثانیه به ثانیه های اجبارم
من همان زنی هستم که مرا در محدودیت ها زندانی کرده اند
و رهایی از آن ، امکانپذیر نیست
امکانپذیر نیست
پس باید تسلیم گونه زندگی کرد
تسلیم گونه
شعری از فهیمه خراسانی