دریغ و درد که اندیشه را فرصتی نبود که تو را در نظر آورد
دریغ و درد که اندیشه را فرصتی نبود که سکوت ثانیه ها را بشکند
دریغ و درد که اندیشه را فرصتی نبود که عقل را در طاقچه ی روزمرگی ها بگذارد
انگار دنیا ، دنیای سخن نبود
انگار دنیا ، دنیای بحث و جدل نبود
انگار دنیا ، دنیای راستی نبود
هر چه بود ، دروغ بود و زشتی بود و پلیدی و پلشتی
او برای من مرده بود
او در افکار من مرده بود
او در احساسات من مرده بود
او در کوهستان زندگی ، لبه ی پرتگاه ایستاده بود
لبه ی پرتگاه
و هر آن دره ، سقوط را برای او تدارک می دید
و هر آن نیستی ، او را به وادی خود دعوت می کرد
و تو گویا بر سر گور خود ایستاده ایی
و تو گویا حسرت هزار ساله ی این زندگی را نداشته ایی
و تو گویا بر ویرانه ویرانه های ثانیه های زیستن خود ، پای گذاشته ایی
و آینه برای تو می گرید
و آینه برای زندگی ویران تو اشک می ریزد
و آینه برای اشک های تو ، قطره قطره اشک می چکاند
و سایه ایی از تو را در خود نشان می دهد
و سایه ، نقشی از وجود توست که آن هم گویا دیگر نیست
گویا دیگر نیست
شعری از فهیمه خراسانی