عشق را که تقسیم کردند
سهم من لحظه های بیکسی وتنهایی شد
وسهم تو
نگاه عاشقانه ای که مهر سکوت
بر لب زده شده
درونم مرا ندایی بس عاشقانه می دهد
فریاد دوست داشتن را
با شقایقهای قرمز دشت
در ترنم جاری حیات
ندا می دهد
عاشقی!
عاشقی!
در سکوت
در ابهام
در تردید
درشک
درچشمانی که رازش را نمی توانی بخوانی
باز هم زمان می گذرد
باز هم دقایق رهسپار کوی گذر می گردد
باز هم ثانیه ها
در گردش دوار خود
پاندول ساعت را می چرخاند
ای عشق من!
ای حس خوب زندگی!
دردا
دریغا
چه توان کرد؟
چه می شود حضورت را پررنگتر ببینم؟
کی می توان به تو گفت؟
آنچه را که در درون است
کی می شود لحظه های بیکسی
قرار زندگی نباشد؟
کی می شود خلوص قلبت قابل رویت باشد؟
دیر زمانیست که عاشقم
دیر زمانیست که درکم از هستی
ورای دگرانست
دیر زمانیست که می توانم بیاندیشم چگونه باید زیست؟
دیر زمانیست که می توانم فکرکنم در چارچوب اندیشه ی دگران
دیر زمانیست که حیا وشرم در وجودم خانه کرده
نمی گذارد با واژه ها اندرونم را بروز دهم
خدایا
خدایا
این لحظات را
این دقایق را
هرچه زودتر در ثانیه های عمرم گذر بده
تا فردایی روشن
تا آینده ایی تابناک
تا زمانی که گل سرخ باغچه
قرمزی خود را
در شعاع اولین نور تابان آفتاب بروز دهد
وپارچه ی مخملی خود را
در حریری از رویا
تماشاگران حیات را
در وادی زیبایی فرو برد
شعری از فهیمه خراسانی