تو ، شعر مرا می خوانی
تو ، احساس مرا از لابلای دلنوشته هایم می خوانی
تو ، این دل را که سنین میانی عمر خود است ، از واژه واژه هایش درک می کنی
تو ، در سکوت عمیق شب ، هق هق گریه ی خود را می شنوی
تو ، در زمزمه ی روز ، اندوه دل خود را می خوانی
تو ، در لحظه به لحظه ی عمر خود ، ادراک دل را داری
و این دل توست که با توست
و این دل توست که در اندرون خود ، لحظات بیکسی را حضور دارد
و این دل توست که واژه ی عشق را می شناسد
و این دل توست که واژه ی هجران را می شناسد
روزگار و روزگار ، تو بازی خود را نشان دل دادی
تو ، ضربه های خود را به دل وارد آوردی
تو ، درین تاریکی احساس ، سیاهی خود را درک کردی
می گویند روزگار ، فریبکارست
می گویند روزگار ، غدار است
می گویند به روزگار ، هیچگاه اعتماد نکن
هیچگاه.....
شعری از فهیمه خراسانی