ثانیه هایی که در رد پای خاطره گام بر می دارد
و آن لحظه ایی که گویا دستان تو در دستان من بود
و آن دقیقه ایی که نگاه تو ، مختص من بود
در چشمان روز ، آفتاب پهن سر من بود
و آن شب که قطره قطره باران می بارید
و دل من و تو با قطرات باران گریه می کرد
آری گریه می کرد
و ما به باور این موضوع رسیده بودیم که جنگیدن ، کاری عبث بود
و ما به این اعتقاد ایمان آورده بودیم که عشق فقط باید در قلب هایمان نگهداری
می شد
زبان قادر به بیان کلمات نبود
سخن در زبان ، سکوت اختیار کرد
و قلب ها گویا تپیدن را فراموش کرد
آری فراموش کرد
شعری از فهیمه خراسانی
پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳ | 7:52