دشت زندگی از علفزاران سبز ، طراوت خود را باز می یابد
درخت سرافراز با برگ های خود در باد ، عمق بودن را تجربه می کرد
برکه ی جاری عمر ، شتابان در مسیر خود ، پیچ و خم روزگار را می دید
و این مسیر که باید گام گام خود را بردارد
خورشید وسط آسمان با نورانیت خود ، وضوح حقیقت را نشان نمی دهد
ماه با تابیدن خود در شب ، تاریک ترین حادثه ی بودن را به تو می فهماند
و این آسیب هایی که به دل عاشق تو وارد شد
و این زخم هایی که روزگار غدار به قلب با احساس تو وارد کرد
باران باران با قطره قطره باریدن خود ، نتوانست اندوه دل را بشوید
و گویا باید در انتهای کوچه باز هم به ابتدای مسیر رسید
و گویا باید همچون نقطه ایی بود که پرگار تو را به هر طرفی می کشاند
و غروب با تمام دلتنگی های آن دیده شود
و این دل که گویا هرگز آرامش خود را نمی یابد
هرگز آرامش را نمی یابد
شعری از فهیمه خراسانی