در تکرار واژه ها ، حروف باز هم در کنار یکدیگر مفهوم خود را می رسانند
در تکرار روزمرگی ها ، گویا صبح و ظهر و غروب نشانه ایی از بودن دارند
و این رنگ زیستن که گویا در هر جایی نشانی از خود دارد
و این وسوسه که دنیای تو شاید با دنیای دیگران فرق دارد
در زمزمه ی شبانه که مهتاب هم با تو شریک بود
در آوایی از عشق که دل هم تپش تپش بود
لحظه ایی که درخشش زیستن ، بازتاب های خود را دارا بود
لحظه ایی که روزنگار عمر تو ، دائما ورق ورق می خورد
و این باران که قطره قطره هر روز می بارد
و این دل من که در اندرون خود ، غوغای خود را دارد
و این پله های عمر که باید یکی یکی به بالا رود
و این شمع خاموش که باید با نور تو روشن شود
و این اندوه که گویا هرگز از دل پاک نمی شود
هرگز از دل پاک نمی شود
شعری از فهیمه خراسانی
شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۴ | 6:8