و تو نفس می کشی
و تو در دم و بازدم حیات ، به تداوم ثانیه های خود امیدواری
و تو جسارت زیستن را از کبوتر سپید عشق ، یادگرفته ایی
و تو از دلتنگی های زمانه ، به تکرار روزمرگی ها روی می آوری
و تو از پاییز برگ ریزان به زمستان سرد خاطره پناه می بری
و تو از دردهای نشسته بر جسم ات ، التیام روزگار را می خواهی
و تو ازین غصه ها که در اندرون لحظاتت وجود دارد ، حقیقت ماجرا را
می طلبی
و تو ازین حرمان دقایق ، اندک خوشبختی روزگار را می خواهی
و تو ازین چاه بن بست زندگی ، اندکی ، قطره ایی آب را می خواهی
قطره ایی آب را می خواهی
شعری از فهیمه خراسانی
پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 17:32